لبخند
اندر حکایات سقوط هواپیما


علمی-هنری-ورزشی-سرگرمی-فن آوری-تجارت الکترونیکی-پزشکی
اندر حکایات سقوط هواپیما



در سال ۱۹۷۵، یک مهندس شرکت «کداک» به نام استیو ساسون Steve Sasson چیزی را که اختراع کرد که چند دهه بعد انقلابی در عکاسی به وجود آورد: نخستین دوربین دیجیتال دنیا! این دوربین به اندازه یک توستر بود و عکسهای سیاه و سفید با وضوح ۱۰۰ در ۱۰۰ میگرفت، یعنی ۰/۰۱ مگاپیکسل! عکسهای این دوربین روی یک نوار کاست ذخیره میشدند. ذخیره شدن هر عکس ۲۳ ثانیه، طول میکشید. این دوربین یک قطعه مبدل آنالوگ به دیجیتال از شرکت موتورلا، یک لنز کداک و یک تراشه CCD از شرکتی دیگر داشت. دوربینهای دیجیتال کنونی هم از همین ترکیب قطعات برای ثبت عکسهای استفاده میکنند. برای نمایش عکسها، دوربین به کامپیوتر و یک خواننده نوار کاست متصل میشد. نمایش هر عکس، ۲۳ ثانیه، زمان نیاز داشت!
این تصویر امروز بر روی درگاه تارنمای معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد.
تصویری که روزگار ۱۷ اردیبهشت (۷ می) ۱۳۸۸ سرزمین سوختهای را در استرالیا نشان میدهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) اینچنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد میروید و تو میتوانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوستداشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی … اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سختترین شرایط کوره راههایی از امید دارد تا به آدمهای مثبتاندیشش ارایه دهد …
و البته این تصویر میتواند همچنان حامل پیامهای بیشتری هم باشد:
این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیدهاید؛ حتا اگر در تیرهترین یا کسلکنندهترین دوران زندگیتان قرار گرفتهاید …
این که زندگی بسیار مهربانتر از آن چیزی است که گمان میکنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …
این که همیشه میتوان از دل سیاهترین و سوزانترین رخدادها، ترترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …
این که مزهی گس و استثنایی حیات را نمیتوان و نباید با هیچ مزهی دیگری برابر دانست …
این که رویش دوبارهی عشق میتواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …
و یادمان بماند که:
مردی که کوه را از میان برداشت، همان مردی بود که شروع به برداشتن سنگریزهها کرده بود!


خانواده سلطنتي عربستان 77 سال است كه بر اين كشور نفت خيز حكمراني مي كند، تشديد بيماري وليعهد اين كشور موجب آن شده كه در آينده عربستان شاهد نزاع و كشمكش در ميان خاندان سلطنتي براي كسب قدرت باشد.
عبدالعزيز در مدت حيات خود به منظور تحكيم قدرت خويش از طريق ايجاد پيوند خانوادگي با قبايل مختلف كشور، به روايتي با 235 زن ازدواج كرد كه حاصل آن دست كم 43 پسر و بيش از 50 دختر بود و در نتيجه اكنون شمار اعضاي خاندان سلطنتي 20 تا 30 هزار نفر بر آورد ميشود که می تواند کش مکش های بزرگی بر سر ارث میراث عبدالعزيز بوجود آورد
| |||
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه !
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!
در این عکس، عکاسان برتر سال ۲۰۰۸ در یک نما دیده میشوند:
در این قسمت عکسهای صرفا خبری را مرور خواهیم کرد. متأسفانه بیشتر عکسها برتر، همچون مشتی از خروار، به تصویرکشنده بیخردی انسانها در تعامل با یکدیگر هستند.
عکس برتر World Press Photo متعلق به Anthony Suau، عکاس آمریکایی است. این عکس سیاه و سفید برای «تایم» گرفته شده است و به بحران اقتصادی آمریکا اشاره دارد. این عکس نشان میدهد که یک مأمور پلیس برای اطمینان پیدا کردن از بیسکنه بودن خانهها وارد آنها شده است:

از راست به چپ: بریژیت باردو ، گریس كلی ، لیندا كریستیان و همسرش تیرون پاور
محمدرضا شاه در طول حیات خود، زندگی زناشویی سالمی نداشت، و به تمام معنا فردی عیاش بود، سلیقه وی جنبهی جهانی داشت، وی همه نژادها را دوست میداشت و نژاد اروپایی بیشتر مورد علاقه شاه بود و علاقهمند بود با یكی از آنها ازدواج كند. (1)
شاه دیوانهی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه به دورهگردی در خارج از كشور میپرداخت. عیاشیهای وی در یك محیط سربسته انجام نمیشد، به همین جهت در بین مردم دهان به دهان میچرخید و نفرت در دلها ایجاد میكرد. حتی روزنامههای اروپایی با همهی حمایتی كه از شاه به عمل میآوردند، مدام جزئیات عیاشی شاه را در روزنامههای خود بیان مینمودند. "مطالب متعددی اغلب در مطبوعات اروپایی راجع به عیاشی شاه منتشر میشد كه خود مؤیدی بر زنبارگی شاه بود." (2)
خانم مینو صمیمی کارمند سفارت ایران در سوئیس در خاطرات خود پرده از فساد شاه برمیدارد و مینویسد: ?شاه در مسافرتش به سوئیس از همان فرودگاه از فرح جدا میشد و به دنبال عیاشی خود میرفت. در یکی از این مسافرتها شاه ?از فرودگاه مستقیماً عازم محل اقامت یکی از ستارگان معروف شد و تمام ساعات بعدازظهر را در جوار او گذراند.? وی این ستاره سینما را ?بریژیت باردو? میداند. وی معتقد است، فرح نیز از مقصد شاه آگاه بود. (3)
فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی به عشق و علاقه شاه به ستارههای سینما و زنان زیبا اشاره دارد. در واقع فردوست یكی از دلالان محمدرضا شاه بود، وی میگوید: "در مسافرتها به آمریكا در نیویورك دو نفر را به شاه معرفی كردم یكی گریس كلی بود كه در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دوبار با او ملاقات كرد و محمدرضا به وی یك سری جواهر باارزش حدود یك میلیون دلار داد این زن بعدا همسر پرنس موناكو شد و اخیرا در یك تصادف اتومبیل درگذشت.
نفر دوم یك دختر آمریكایی 19 ساله بود كه ملكه زیبایی جهان بود. محمدرضا چند بار با او ملاقات كرد و به وی هم یك سری جواهر داد كه حدود یك میلیون ارزش داشت. (4)
در ذیل به یك جریان دیگر از فساد اخلاقی و تنوعطلبی شاه اشاره خواهد شد كه سازمان اطلاعات و امنیت كشور به نقل از نشریه فرانس دیمانش گزارش داده است.
افتتاح سایت جدید شیراز تبلیغ
کلیه دوستان میتوانند تبلیغات خود را با نازلترین قیمت در وبسایت ما درج کنند.
برای تائید نهایی با شماره
۷۱۱۲۳۰۲۶۵۵ ۰ -۰۷۱۱۲۳۰۶۵۱۱
تماس بگیرید
بدشانس ترین دزدان ايران
تمام اين ماجراها واقعی است
هر كاري شانس ميخواهد، حتي دزدي و كلاهبرداري. معلوم نيست بعضي از مجرمها با اين هوش سرشار و شانس شكفته با چه رويي ميروند سراغ كار خلاف. يكي وسايلش را جا ميگذارد، آن يكي يادش ميرود قبلا هم از همين جا دزدي كرده و يكي ديگر از بخت خوشش يقه يك بوكسور را ميگيرد. اين هشدار كاملا جدي است: اگر نميتوانيد روي اقبالتان حساب باز كنيد يا موقع تقسيم هوش در صف ديگري ايستاده بوديد، لااقل دور تبهكاري را خط بكشيد. اين طوري هم خودتان راحتتريد، هم آن بنده خداهايي كه قرار است گير شما بيفتند. پليس هم دردسر نميكشد و آمار پروندههاي قضايي بالا و بالاتر نميرود.
احتياط كن
احتياط شرط عقل است. مخصوصا اگر براي دزدي به يك آپارتمان 5 طبقه رفته باشيد. يك دزد سحرخيز چند وقت پيش ساعت 7 صبح به يك ساختمان مسكوني رفت و دست به كار شد اما يك دفعه يكي از اهالي ساختمان را ديد. براي اينكه خودش را پنهان كند، به طرف پشت بام دويد و بعد سعي كرد از سيم آنتن آويزان شود و خودش را به كوچه برساند اما سيم پاره شد و او از طبقه پنجم سقوط كرد. دزد بينوا كه شانس آورده در اين حادثه زنده مانده بود، با دست و پايي گچ گرفته دستگير و راهي بازداشتگاه شد. يكي ديگر از همين دزدهاي بياحتياط براي سرقت به خانهاي در كامرانيه رفت اما وقتي ميخواست از لاي ميلههاي حفاظ وارد آنجا شود، گير كرد و هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را خلاص كند به همين خاطر با داد و فرياد از همسايهها كمك خواست و كار به آتشنشاني كشيده شد و بالاخره بعد از بريدن نردهها او را نجات دادند البته بعد از اين كار پسر سارق به كلانتري 123 نياوران تحويل داده شد.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگهایی برای لغزش در تقوا، آینههایی كه آدم را مهم جلوه میداد، عینكهایی كه دیگران را بیاهمیت نشان میداد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب میكرد: خنجرهایی با تیغههای خمیده كه آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوتهایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."
یكی از مشتریها در گوشهای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آنها توجه نمیكرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگیشان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كردهام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم میفهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسههای دیگر فقط حرف میزنند، این دو وسوسه عمل می كنند."
نيمه شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد. از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و .... محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجله من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود . نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .
قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....
> نابرده رنج گنج میسر نمی شود ---
> مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد
> "کافی میت" نخورده و دهن سوخته!
> اسکانیا بیار باقالی بار کن!
> گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!
> پاتو از پارکتت درازتر نکن!
> هری پاتر آخرش خوشه!
> قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!
> گیرم پاپی تو بود فاضل --- از فضل پاپی تو را چه حاصل
> ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم!
> ادکلن آن است که خود ببوید --- نه آنکه فروشنده بگوید
> ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!
> بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!
> یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom)
> سرش بوی پیتزای سبزیجات میده!!!
> آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!
>
عجایب هفتگانه دنیای جدید سازههای دستساز بشر هستند و دلیل اعجابانگیز بودن آنها مهندسی خارقالعاده بشری در ساختشان بوده است.
لیستهای متعددی از عجایب هفتگانه در دنیا وجود دارد که یکی از معتبرترین آنها را انجمن مهندسی عمران آمریکا ارائه کرده است. یکی از لیستهای دیگری که در آن عجایب هفتگانه دنیای مدرن انتخاب شده است را مردم از سراسر جهان در یک نظرسنجی انتخاب کردند.
سد ایتایپو
سد ایتایپو که بر روی رودخانه پارانا در مرز پاراگوئه و برزیل زده شده است طولانیترین سد جهان است.
سد ایتایپو در سال 1994 از سوی انجمت مهندسی عمران آمریکا به عنوان یکی از عجیب هفتگانه دنیای مدرن انتخاب شد. نام این سد به معنای صدای سنگ است. ایتایپو در قالب يك پروژه دوجانبه و بر رودخانه پارانا ميان دو كشور برزيل و پاراگوئه ساخته شد. 18 واحد مولد برق اين سد قادر به تولید 14گیگا وات برق است.
با مشاهده آمارهايي كه اخيراً از ميزان انرژي توليدي اين سد به دست آمده اند، مي توان به عظمت سد ايتايپو پي برد. نيروگاه ايتايپو در واقع 20 درصد از كل انرژي مورد نياز صنايع برزيل و 93 درصد انرژي پاراگوئه را تامين ميكند.
اين نيروگاه همچنين محل بزرگي براي جذب توريسم محسوب مي شود. تاكنون بیش از 10 میلیون نفر از 162 كشور جهان از اين سد نيروگاه بازديد کردهاند.
لازم به ذكر است كه برزيل صنعتي ترين كشور آمريكاي لاتين است و براي كسب انرژي لازم براي صنايع خود به انرژي و منابع آن شدیدا به نیرویی که این سد تولید میکندنيازمند است. پاراگوئه نيز به عنوان يكي از كم درآمدترين كشورهاي آمريكاي جنوبي براي تحقق اهداف خود در راستاي توسعه اقتصادي به انرژي به مثابه يك نيروي محركه نياز دارد.

"تيم من مثل تفنگ بادى است در برابر حريفانى كه مانند آزپى.جى هستند"!
اين نقل قول تاريخى را غلام پيروانى حدود سه فصل پيش بعد از بازى و باخت تيمش برابر استقلال اهواز بيان كرد.
غلامحسين پيروانى سرمربى تيم فوتبال مقاومت شهيد سپاسى شيراز بدون شك از جهاتى يك فرد منحصر به فرد به شمار مىرود.
طرز بيان شفاف، ساده و بىپيرايه بالهجه غليظ شيرازى او موجب مىشود حرفهاى پيروانى حتى اگر غيرواقعى باشد نزد مخاطب واقعى جلوه كند و اصلاً همين امر اصلىترين فاكتور جهت محبوبت مش غلام يا شاغلام شيرازىهاست.
گفتيم غلام پيروانى منحصر به فرد است حال مىرسيم به انحصارات مش غلام!
پيروانى پايدارترين مربى درطول تمام ادوار ليگ برتر فوتبال كشوراست كه تاكنون بر روى نيمكت يك تيم نشسته و از جايش تكان هم نخورده!
مش غلام شايد تنها مربى ليگ برترى باشد كه تلفن همراه ندارد! او معتقد است تلفن همراه دردسر زيادى دارد و باعث مىشود به كارهايش نرسد و به قول معروف هميشه در دسترس است پس نتيجهگيرى اينكه سرمربى مقاومت از بدو اختراع تلفن همراه چنين ابزار پيشرفتهاى به خود نديده است!
پيروانى اما يك خصيصه ديگر هم دارد او مانند اكثر مربيان فوتبال كشور اهل ماشين عوض كردن نيست و سالهاست با همان خودرو 206 در سطح خيابانهاى شيراز رفت و آمد مىكند.
مش غلام همچنين تنها مربى ليگ برتر است كه كاپيتان تيم ملى فوتبال جوانان بوده اما در كارنامهاش بازى رسمى ملى در تيم فوتبال بزرگسالان ديده نمىشود.
ديگر خصيصه و نكته جالب غلامحسين پيروانى اين است كه تيمش در ميان تمامى تيمهاى ليگ برترى تنها تيمى است كه از بازيكن خارجى استفاده نمىكند و بيشتر به نيروى جوان و بومىاش دل مىبندد.
يكى از مهمترين خصوصيات مش غلام بازيكنان مطرح بسيارى است كه تاكنون به فوتبال ايران معرفى كرده، به اين نامها دقت كنيد؛ على سامره، مهرزاد معدنچى، سياوش اكبرپور، على عليزاده، فراز فاطمى، مهدى رجبزاده، هاشم بيگزاده، اميدرضا روانخواه، سيدمهدى رحمتى، حسين آشنا، فرشيد طالبى و ...
به راستى كدام مربى تاكنون اين همه ستاره به فوتبال ايران تقديم كرده بدون شك مش غلام اگر در اين زمينه "تك" نباشد اما حتماً جزو سرمربى بازيكنساز فوتبال ايران قرار مىگيرد.
مش غلام يا شاغلام يا آقا غلام از جهات ديگرى نيز منحصر به فرد است كه ديگر جاى پرداخت به آنها نيست.
نقد كافى است بدانيم او غلام پيروانى است همين!
کمتر کسی هست که “خداداد عزیزی” و به قول جواد خیابانی، “غزال تیزپای فوتبال ایران” رو نشناسه. نقطه عطف محبوبیت و اعتباری که این بازیکن کسب کرده بود در بازی تاریخی ایران و استرالیا و در ملبورن بود، بازیی که نام “حماسه ملبورن” به خود گرفت.
اون بازی که در نوع خودش نتایج بسیار عجیبی در تاریخ فوتبال ما برجای گذاشت، باعث شد که بسیاری از بازیکنان فوتبال اون موقع احساسات عجیب و غریبی کسب کنن! مثلا یادم میاد که کاپیتان تیم ملی فوتبال اون موقع، در یه مصاحبه گفته بود ما قصد داریم تموم ایران رو بگردیم تا مردم برای ارسال هدایاشون به ما به زحمت نیفتن!!!
خداداد عزیزی بعد از اون بازی معروف دیگه خداداد عزیزی نبود، غرور کاذب گلزنی به استرالیا باعث شد نه در مقام بازیکن و نه در مقام مربی و نه در هیچ مقام دیگه ای نتونه عزت خودشو حفظ کنه و “عزیز” باقی بمونه. حتما یادتون هست در همون سال که ایران بعد از ۳۰ سال به جام جهانی رسید، در یکی از بازیها، زمانی که مربی تیم دست به تعویض خداداد عزیزی زد، ایشون با ناراحتی و عصبانیت زمین رو ترک کرد و پس از خروج هم به دلیل اعتراض یقه پیرهن خودشو پاره کرد، که چرا تعویض شده… بحث و جدل و مشاجرات گوناگون با مربیها و همبازیهای زمان خودش و حالا هم کتک کاری با خبرنگاران!
اگر
اين روزها يکي از متولدان اواخر دهه 50 در دانشگاههاي ايران با يکي از متولدان
سال 68 همدوره شود، قطعا به پايان ترم نرسيده، ديوانه ميشود! دليل هم مشخص است؛
جوان متولد سال 59 يا حتي 60، يک جوان متولد سال 68-67 را اصلا درک نميکند. اصلا
نميفهمد که او از يک ترانه رپ، چه لذتي ميبرد که هر روز دنبال جديدش است. حالا
حساب متولدان سالهاي اوليه يا مياني دهه 50 که جداست. آن طرف هم متولد سالهاي
مياني و پاياني دهه 60 هم درکي از بزرگترهاي خودش ندارد. از شجريان و شهرام ناظري
هيچ سر در نميآورد. اسطورهاش در موسيقي محسن چاووشي و يگانه است و محمدرضا گلزار
و مهناز افشار را ميپسندد. خسرو شکيبايي برايش چندان نوستالژي جذابي نيست، از
آژانس شيشهاي چيزي درک نميکند. اگر نسل دهه 50 تا همين امروز در روياي چه گوارا
زندگي ميکند، اما نسل دهه 60 (آخر دهه 60) در تلاش است که بالاخره زندگي را به
طريقي بگذراند. گويا نسل دهه 60 تنها ميخواهد زندگي کند، نه چيز ديگر.
هزار
جور تفاوت ديگر هم ميتوان براي اين دو نسل ديد که البته هيچ کدام مطلق نيستند.
اما به هر حال آنقدر تفاوتها زياد هست که دهه پنجاهيها به دهه شصتيها خرده
بگيرند و شصتيها به يک دهه پيش از خود غر بزنند. همه اين تفاوتها و شکوه و گلايهها،
بهانهاي است براي يک کنکاش در اين دو نسل. براي جستجو در تفاوتها و شايد رسيدن
به چرايي آنها.
تفاوت در عين بيتفاوتي
متولدان
دهه 50 به متولدان دهه 60 فخر ميفروشند که آموزههاي آنها حداقل از تلويزيون عمق
بيشتري با آن چيزي که تلويزيون ايران براي دهه بعدي پخش ميکرد، داشته است. اما
دکتر حميد عبدالهيان، استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران، عقيده دارد، تفاوت سني در
اين دو نسل به حدي نيست که موجب اين همه تفاوت و تضاد شود. او تفاوت در آموزههاي
پدر و مادر اين دو نسل را دليل تضادها ميداند: «وقتي ميگوييم نسل دهه 50، اين
نيست که بچه اين دهه در سالهاي 50 تربيت شده است، او در دهه 60 فقط ميتوانست 10
سال داشته باشد و قطعا تربيت او مانند تربيت متولدان دهه 60 است. تنها تفاوت در
آموزههايي است که والدين آنها دارند. پدر و مادر يک متولد دهه 60، جواني بوده است
که در دهه 50 رشد و ازدواج کرده است و پدر و مادر يک متولد دهه 50، تربيت شده دهه
40 است.»
به
عقيده عبدالهيان، الگوهاي تربيتي در دهه 60 بازگشتي به سنت است: «ما وقتي از دهه
1350 بحث ميکنيم، درواقع از مدرنيته متاخري حرف ميزنيم که در دهه 50 رواج پيدا
کرد. در دهه 50 سنتي فکر کردن اصلا کار خوبي نبود. نگاه تربيت سنتي وجود نداشت.
تربيتها تحت تاثير متغيرهاي اقتصادي و توسعه بود. درواقع نگاهي حاکم بود که رسانهها
ترويج ميکردند. حتي آن موقع آرمانهاي مشخصي داشتند. آن نسل سنت را گذاشته بود
جلويش و ميگفت بد است. تحرکي که در دهه 50 ميبينيم و آرمانخواهي آن، نتيجه دوره
توسعه متاخر است. اما نسلي که در دهه 60 رشد کرد، با پديده فروپاشي همه ايدههاي
مربوط به توسعه و مدرنيزاسيون متاخر مواجه شدند. درواقع سيستمهاي زندگي محلي و
بوميجايگزين شد. ايده بوميگرايي ترويج شد؛ اينکه مردم ايران خودشان با توجه به
فرهنگ و زندگيشان، قالب توسعه را تعيين کنند.»
تغيير
در فرهنگ، همان چيزي است که کلافگي دو نسل را در مواجهه با يکديگر به ارمغان ميآورد.
آنطور که عبدالهيان تحليل ميکند، تغيير نوع توسعه و روي آوردن به بوميگرايي، در
دهه 60، نتيجهاش را در دهه 70 رو ميکند: «پس از آن آرمانها و ارزشهاي انتزاعي
دو دهه تفاوت ميکند.»
اما
يک تحول ديگر که بارها جامعهشناسان نسبت به آن هشدار دادهاند، تفاوت جنسي در
ورودي دانشگاههاست؛ در دهه 50 و 60 تنها 30 درصد دختران دانشگاهي ميشدند، اما با
شروع دهه 70، نسبت جنسي دانشجويان به سود دختران تغيير کرد. به طوريکه اکنون 64
درصد صندليهاي دانشگاهها متعلق به دختران است. عبدالهيان در اين باره ميگويد:
«همين تغيير تناسب جنسي، تحولاتي را وارد نظام ذهني نسلها ميکند که عمدتا بر
ارزشها تاثير دارد. عموما بخش اعظم تربيت بر عهده مادرهاست. وقتي مادرها تحصيلات
فرا ميگيرند، نوع آموزشهايي که به بچهها منتقل ميکنند، متفاوت ميشود. ضمن
اينکه تفاوت جنسي بين نسل دختر و پسر ايجاد ميشود. پسرها در حالي که در فکر
بازتوليد ارزشهاي نسلهاي قديميبودند، دخترها ارزشهاي جديدي توليد ميکردند.
همين تفاوت، نظام ارزشي را بهم ميزند؛ نوع انتخاب همسر، الگويي براي تعداد
فرزندان و نوع نگرش به آن تغيير ميکند.»
به
گفته عبدالهيان، تفاوتهاي سني در دهه 60، در دهه 70 بروز پيدا ميکند که عمده آن
هم در توليد ارزشها ميان دختران است. او همچنين ميگويد: «با وجود مدرنيته متاخر،
متولدان دهه 50، آخرين بازماندههاي نسلهاي کهن خانوادههاي ايراني هستند. درواقع
سنتيترند. به ارزشها پايبندي بيشتري دارند، تمايل به تغيير ارزش در آنها کمتر
است و در نهايت شورش و عصيان کمتري در آنها ديده ميشود. اما در دهه 60 عصيان
بيشتر است. متولد دهه 60 در دهه 70 و 80 ميخواهد به همه آموزههاي تاريخي مدرنيته
متاخر متلاشي شده در دهه 50 و قبل از آن پاسخ بدهد و مشکل همين جاست.»
به
حرفهاي ابتدايي عبدالهيان اگر توجه کنيم، اين حرفهاي او بيشتر قابل درک ميشود؛
در دهه 60، هيچ اثري از مدرنيته و توسعه به سبک ديگر، وجود نداشته است. پس در دهه
70، متولد دهه 60 دنبال اتفاق ديگري ميگردد: «متولد دهه 60 سنتي بار نميآيد. در
دهه 60 خيلي از آموزههاي مدرنيته و حتي سنت فرو ريخته است. پس بايد ارزش جديدي
توليد کند.»
برخي
عقيده دارند جنبش دانشجويي كه در ميانههاي دهه 70 شكل گرفت، برآمده از همان آرمانخواهي
نسل دهه 50 است. چيزي که پس از آن و با ورود متولدان سالهاي 60 ديگر اتفاق
نيفتاد. اما عبدالهيان عقيده دارد که نگاه نسلها به تحولات دنيا و ايران بيروني
شده است: «ايرانيها ادعاي تمدن دارند که بالاخره هزينهبر است. نسلها به فراخور
درکي که از ادعاي تمدن دارند؛ تغيير موضع ميدهند. به اين آگاهي ميرسند که بايد
نگاه به بيرون داشته باشند. تا سال 70 نسلهاي قديميفکر ميکردند که بايد بر اساس
شرايط درون جامعه ايران عمل کنند. اما در دهه 80 و به ويژه چهار پنج سال گذشته نسل
جديد متوجه شده است بايد به مسائل بيروني توجه کند. گو اينکه جامعه ايران در مرحله
گذار است، بايد 15-10 سال صبر کرد تا به جايي برسد. ضمن اينکه احتمالا نسلها در
حال بازانديشي خودشان هستند. در حال تعيين تکليف امور مهم و خودشان هستند. الان
حرف زدن درباره ارزشها کار سادهاي نيست.»
گذر از لطافت به خشونت
به
نظر در عنوان اين بخش کميغلو شده است. اما گفت وگو با يک روانشناس چنين نتيجهاي
ميدهد. دکتر روزبياني، عقيده دارد اتفاقاتي که دو نسل دهه 50 و دهه 60 به چشم
ديده است و احساساتي که در سالهاي جنگ و پس از آن تجربه کرده، به تفاوتهاي فاحشي
در اختلالات رواني و رفتاري اين دو نسل منجر شده است: «آنهايي که از سال 60 به بعد
متولد شدهاند، آسيبپذيري بيشتري دارند؛ اعتياد، افسردگي، اضطراب و... ناشي از
دوراني است که آنها در آن بدنيا آمدهاند. حتي پدر و مادرها اضطراب و استرس
فراواني داشتند که به کودکان خردسال خود انتقال دادند. آنها معمولا در اواخر دهه
50 ازدواج کردهاند؛ استرس انقلاب، پس از آن استرس و ترس از جنگ و بمباران، همه
اينها به اکنون رسيده است و نسل دهه 60 را آسيبپذيرتر کرده است.»
آنطور
که روزبياني ميگويد علاوه بر جنگ، شرايط فعلي اقتصادي و اجتماعي، تاثيرات بيشتري
در اين آسيبپذيري دارد: «نسل دهه 50، راحتتر زندگي ميکنند. راحتتر تشکيل زندگي
داده است. سر کار رفته است. اما الان براي نسل دهه 60 استرس بيکاري و تورم و
ازدواج وجود دارد. آنهايي که در دهه 60 به دنيا آمدند، گرفتاريهاي دهه 60 را
داشتند؛ آن موقع در جنگ بوديم، نهادهاي آموزشي نميتوانستند به خوبي به وظيفه خود
عمل کنند. رفاه کنوني نبود، نهادها در خدمت جنگ بودند. اين نسل استرس و نگراني همه
چيز را داشتند. بچه دهه 50 وقتي در دهه 70 دنبال کار ميگشت، راحتتر به نتيجه ميرسيد.
بچههاي دهه 50 کلا باتجربهتر هستند.» البته نبايد فراموش کرد که مخاطب روزبياني
متولدان سالهاي پاياني دهه 50 و ابتدايي دهه 60 هستند.
روزبياني
به عوارض پس از جنگ اشاره ميکند که گويا براي متولدان دهه 60 بيشتر است: «تغييرات
در متولدان دهه 50 و 60 حتي در نوع جنايتهاي آنها هم تاثير دارد، اختلالات رفتاري
هم بدتر شده است؛ اگر قبلا با يک گلوله کسي را به قتل ميرساندند، اما اکنون با 10
يا 20 گلوله هم طرف راضي نميشود. بچههاي دهه 50 کلا ملايمتر هستند، اما متولدان
دهه 60 خشونت بيشتري دارند. اختلالات رواني بيشتر شده است. نوع خشونت فرق کرده
است.»
روزبياني
نقبي هم به ازدواج ميزند که سنش براي متولدان دهه 60 بيشتر از نسل پيش از آن شده
است: «وقتي سن ازدواج بالا ميرود، جرم و جنايت و اضطراب و استرس هم بيشتر ميشود.»
احتمالا
اکنون براي انتخاب عنوان بالا، حق ميدهيد.
طلاق براي دهه 60
همه
خشونت و استرس براي دهه 60 شد، گويا طلاق هم در نسل دهه 60 بيشتر است. عبدالهيان
گفت که نسل دهه 50 آخرين بازماندههاي خانواده سنتي ايراني هستند. دکتر علي نجفي
توانا، حقوقدان عقيده دارد به دليل همين نگرش کميسنتيتر در خانوادههاي نسل دهه
50، طلاق جدايي کمتري در اين نسل ديده ميشود. البته اين گفته را هم با بازه زماني
تا متولدان سالهاي مياني دهه 50 در نظر بگيريد. بازهاي که روزبياني درباره آن
چيزي نگفت و البته عقيده داشت، محکمتر از دهههاي ديگر است.
نجفي
توانا ميگويد: «فرزندان دهه 50 در دوره تغيير متولد شدند. آنها التهاب انقلاب و
جنگ را تجربه کردند. در دوران سخت محاصره اقتصادي قرار داشتند، و از نظر شخصيتي
آسيبپذيري ويژهاي نسبت به دهههاي قبل و بعد خود دارند و اين قابل مقايسه نيست.
اين افراد دوره طفوليت و نوجواني و جواني پر التهابي داشتند و ميتوان گفت آسيبپذيري
بيشتر و روحي و رواني بيشتري دارند. اما متولدان دهه 60 عمدتا دوران نوجواني و
جواني خود را در شرايط باثباتتري سپري کردند. همين موجب تفاوت در انگارهها و
علايق و سلايق آنها نسبت به دهه قبل از خود است.»
او
به عصر اينترنت اشاره ميکند که احتمالا هر چه بلا سر متولدان دهه 60 ميآيد به
خاطر همين بلاي خانمانسوز است: «متولدان دهه 60 نسبت به دوره قبل ويژگي متفاوتي
دارند که آن ورود به عصر اينترنت است. کامپيوتر و اينترنت، تحولات شديد اقتصادي و
فرهنگي به همراه داشته است.»
نجفي
توانا در نهايت به همان پرخاشگري نسل دهه 60 ميرسد که روزبياني هم گفته بود:
«تحولات اينترنتي و کامپيوتري باعث رفتارهاي ضد اجتماعي ميشود. رفتارهاي اين گونه
افراد، عمدتا حالتهاي پرخاشگري، عصبيتهاي ناگهاني، ارزشگريزي و نظمگريزي و در
مواردي مشكلات رفتاري ديگري را در پي دارد؛ چيزي که در متولدين دهه 50 کاملا
متفاوت است.»
اين
حقوقدان در نهايت به اين نتيجه ميرسد؛ خانوادهاي که يک متولد دهه 60 تشکيل ميدهد،
به مراتب متزلزلتر از خانواده متولد دهه 50 است: «نبود امکان ازدواج براي متولد
دهه 60 و تبعيض در روابط اجتماعي، همچنين پايبند نبودن به اصول و ارزشهاي
خانوادگي موجب شده است که زندگي خانوادگي اين افراد دوام چنداني نداشته باشد.
البته پديدههايي که در طلاق هر دو گروه موثر است، مشترک هم هست. اما عليالقاعده،
سنتگرايي متولدان دهه 50 باعث بقاي بيشتر خانواده آنها ميشود. اما ضعف و نداشتن
ثبات شخصيتي، زمينهساز طلاقهاي زودهنگام در متولدان دهه 60 شده است.»
به
گفته نجفي توانا دلايل طلاق در نسل دهه 50 بيشتر اقتصادي و کمتر فرهنگي است: «اما
متولدان دهه 60 بيشتر از ضعف باورها و پايبند نبودن به موازين خانوادگي، و اصولا
نظم اجتماعي، به سوي طلاق ميروند.»
معلمان بينوا
زماني
در مدارس، معلمان براي خودشان برو بيايي داشتند. اما بايد پاي صحبتهايشان نشست تا
عاصي شدنشان را از دست نسل جديد احساس کرد. يکي از معلمان دبيرستان که 30 سال
سابقه خدمت دارد، ميگويد دانشآموزاني که سال 58 سر کلاس او مينشستند، با اينکه
سنشان تنها چهار يا پنج سال کمتر بود، اما احترام بيشتري براي معلم قائل بودند تا
دانشآموزان اين دوره و زمانه: «نسل امروز، نسل اينترنت و موبايل است. حواسش به
درس نيست. اين عوامل بازدارنده است. اما در دهه 60 يا 50، دانشآموزان به درس
بيشتر توجه ميکردند. گمان ميکردند که با درس خواندن ميتوانند به جايگاه و درآمد
خوبي برسند. اما حالا دانشآموز احتياجي به درس ندارد. ميبيند که بدون مدرک هم ميتواند
درآمد داشته باشد و پولدار شود. اميدي ندارند که با درس به جايگاهي برسند. بچههاي
دهه پنجاه تفريحشان فوتبال گل كوچك بود و بچههاي 60 از اس.ام.اس فرستادن لذت ميبرند.
طبيعي است كه ساير رفتارهاي اين دو گروه سني هم بايد متفاوت باشد.»
مدارس
امروز، مدارس دانشآموزمحور است. اگر نسل دهه 50 و ميانه دهه 60 چوب معلم را همچون
هشداري براي آينده ميپذيرفت، همه عزت و احتراميکه معلمان به نسل سالهاي 65 به
بعد ميگذارد، چوبي شده است که با آن دانشآموزان را عليه معلم ميشوراند: «الان
نميتوان توقع زيادي از دانشآموزان داشت. درس دادن به اين نسل و سر و کله زدن با
آن سخت شده است.»
معلمان
که نميتوانند با اين نسل سر کنند، پس چه انتظاري ميتوان از بقيه داشت؟
زنى سه دختر داشت که هر
سه ازدواج کرده بودنديکروز تصميم گرفت ميزان علاقهاى که دامادهايش به او دارند را
ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به
خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که
پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت
دامادش فوراً شيرجه رفت
توى آب و او را نجات داد
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى
شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً
شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى
شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيدزن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را
به داخل استخر انداخت امّا داماد از جايش تکان نخورد
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا
من خودم را به خطر بياندازم
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مردفردا صبح يک ماشين بىامو کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت
شرکت
نایک عینک هایی را تولید کرده که میتوانند محیط دید را 180 درجه گسترش دهند .و
به طور مثال کمک خوبی ست برای کسانی که سوار بر دوچرخه قصد عبور از میدان ها را
دارند.
عکس
هایی از این عینک
عینکی
که از فناوری لنز های فرسنل در دو طرف خود استفاده میکند.
با
این عینک ها میدان دیدمان 180 درجه خواهد شد
چاي
سبز يك نوشيدني مفيد و مصرف آن در كشورهاي آسيايي بيشتر است.به طوري كه آسيايي ها
روزانه حدود 3 فنجان چاي مي نوشند.
چاي
سبز موارد استفاده زيادي در درمان برخي بيماريها دارد و در معالجه برخي عفونت ها و
هضم غذا مؤثر است.خاصيت سفيد كننده دارد و اعصاب را تقويت مي كند. براي برخي
ناراحتي هاي چشم نيز مفيد است.
از
برگ هاي چاي سبز براي تسكين جاي نيش حشرات و آفتاب سوختگي استفاده مي شود. همچنين
براي معالجه سرطان سينه و ناحيه گردن، سرطان روده بزرگ و راست روده و سرطان تخمدان
مفيد است. شما مي توانيد يك قاشق چايخوري برگ چاي سبز را داخل يك فنجان آب جوش
بريزيد و بگذاريد مدت 3
دقيقه دم بكشد بعد آن
را ميل كنيد براي سلامتي شما مفيد است.چاي سبز در درمان سرطان پروستات مؤثر
است:سرطان پروستات جزو شايعترين سرطان در مردان است. البته اين سرطان را بايد با
بزرگ شدن خوش خيم پروستات افتراق داد كه نياز به جراحي دارد ولي افراد زيادي مستعد
به سرطان پروستات هستند.
آخرين
تحقيقات نشان مي دهد كه مواد شيميايي موسوم به پلي فنون ها كه در چاي سبز وجود
دارد از پيشروي سرطان پروستات مي توانند جلوگيري كنند. اين تحقيقات فعلاً در حد
آزمايشگاهي است. تحقيقيات نشان مي دهد كه عوامل به وجود آورنده سرطان پروستات
سالها قبل از به وجود آمدن آن فعال مي شوند و مراحل شيميايي خاصي را سپري مي كنند.
به
طور كلي سرطان پروستات در سنين بالاي 50 بروز مي كند ولي مي توان از سالها قبل از
آن جلوگيري كرد. چاي سبز از يك سري تغييرات شيميايي در سلولهاي پروستات كه باعث مي
شود به سلولهاي سرطاني تبديل شوند جلوگيري مي كند. هدف پزشكان ايجاد اين
تغييرات20 تا 25 سال قبل از بروز سرطان است كه مي تواند تأثير زيادي در كاهش ميزان
آن ايجاد كند.ـ چاي ميزان چربي را كاهش مي دهد و پژوهشگران چيني مي گويند كه تأثير
چاي سبز در كاهش چربي بدن به مراقبت بيشتر از چاي سياه است.
چاي (tea)چاي ماده اي به نام تئين دارد كه
آرامبخش است.. تئين در جذب اشعه ماوراء بنفش بسيار مؤثر است. از اين ماده در توليد
كرمهاي ضد آفتاب استفاده مي شود و از سوختن پوست در اثر نور خورشيد جلوگيري مي
كند.
چاي
براي تسكين ناراحتي هاي چشمي مفيد است.چاي نوشيدني سالمي است كه خواص تغذيه اي و
ضد پيري آن و نيز ارزاني و دسترس پذيري آن براي تمام اقشار جامعه قابل چشم پوشي
نيست اما از لحاظ امنيت غذايي يك خصلت منفي دارد و آن كاستن جذب آهن در بدن است. به همين علت بايد از چاي با اضافه
كردن شير استفاده كنيد. راه ديگر اين است كه چاي را چه سرد و چه گرم با افزودن آب
ليمو يا انداختن تكه اي ليمو در آن (همراه غذا يا بين وعده هاي غذا) ميل كنيد.ـ بر
اساس نتايج پژوهشي در آمريكا، نوشيدن چاي(سياه يا سبز)سلامت لثه ها را حفظ مي كند
و به سبب داشتن ماده فلورايد از پوسيدگي دندان جلوگيري مي كند
